عشق؟!!

باور نمیکنم...

 

بهتر است بگوییم عادت نه عشق.

کملات هم حرمت دارند.

اگر نمی توانیم آنها را درست ادا کنیم

همان بهتر که سکوت کنیم.

یکشنبه 21 تیر 1394 21:20 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
***
شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد



ادامه مطلب
یکشنبه 12 مرداد 1393 18:51 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

آنگاه که خوش‌تراش‌ترین تن‌ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
-
دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می‌افتد
همه آن دم است
همه آن دم است.
قلبم را در مجری کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئیش
نیست.
از مهتابی

 


ادامه مطلب
یکشنبه 12 مرداد 1393 18:27 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

تمام شهامت من همین است

خیره شدن به تو

از پشت پنجره خیس

و حرف زدن

با تکرار عبورت

با نقش قدم هایت

و به اسرار شاد بودن

و خوش بین به معجزه ای که هیچ وقت تحقق نخواهد یافت.

جمعه 16 خرداد 1393 12:40 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

 هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

جستن

یافتن

و آنگاه به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

احمد شاملو

 

جمعه 16 خرداد 1393 10:48 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است...


ادامه مطلب
جمعه 16 خرداد 1393 02:05 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم.
در آستانه پر نيلوفر،
که به آسمان باراني مي انديشيد.
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
که پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.

احمد شاملو

جمعه 16 خرداد 1393 01:41 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم.

یکشنبه 04 خرداد 1393 17:08 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود...

احمد شاملو.

یکشنبه 04 خرداد 1393 17:00 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است.

شاملو.

یکشنبه 04 خرداد 1393 16:58 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

ϰ-†нêmê§

صفحه قبل123...5صفحه بعد