اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!
… چه گناه کبیره ای…!
میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،
من هم مانند همه ام
راستی روسپی!...

کاش حداقل مانند پرنده ای بودی
که از روی غریزه جوجه هایش را نگه می دارد
تا وقتی که زمان پرواز رسد.
هنوز پریدن را بلد نیستم که از لانه پایینم انداختی.
گربه همین نزدیکی هاست...
1.jpg)
بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بيپرنده و بيبهار.
نمیدانم،
قلبت را دوست بدارم که بر آن سقفی آویختی و بر دیوارش دری نهادی و با تمام وجود درش را به رویم گشودی؟!
دستهایت را دوست بدارم به هنگام نوازش، که صورت را به سوی جاودانگی هدایت میکند!
من دنیا را از لای انگشتان تو دیدم ای یگانه معشوق ام.
نمیدانم...
یا پاهایت را دوست بدارم به هنگام لرزش زمین که بدون کوچکترین سستی، در کمال شکیبایی به سویم گام بر میدارد!؟!
تو بگو؟؟؟

سیگاری هم دود کنیم بد نیست...
آن وقت همه دلسوز تو می شوند. می گویند سیگار نکش.
و چقدر همه می خواهند کمکت کنند!
و تو هر روز دود جگر سوخته ات را با دود سیگار نیمه جانت پنهان میکنی
ولی تو که سیگاری نیستی.
تو فقط نمی خواهی دردت را بفهمند.
و دود که از سیگار نیست
از دل است.

دلم شکست شکست، شکست
این بار حرفام راه نفس کشیدنم رو بست.
صورتم تره تره،تره
بالش شکست دلم، دیگه نمیتونه بپره
آخه چه جور میشه نوشت
وقتی...

دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی
توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان
کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای
چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟
اگر دیداری نباشددیدن را چه سود؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشدبردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه
انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟


لبریز آرزویم با خواهش و تمنا
این آخرین راه است، بکن بیستون را.
لبریز آرزویم با ناله های بسیار
فرهاد ار چه شیرین، این آرزوی دیدار.
لبریز آرزویم با آرزوی دیرین
این ناله های جان سوز روزی رسد به شیرین!
لبریز آرزویم با آرزوی بر باد
جویبار اشک شیرین روزی رسد به فرهاد؟
لبریز آرزویم با ناله ای پر از آه
یوسفم را مینداز، از بغض و کین در چاه...

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم
و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی
و من کم می آوردم و تسلیم می شدم.
یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت
و سی هزار سال سر به ستایش تنت
و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم
هیچ چیز نگو
که می خواهم تمام نانوشته هایم را یکجا در جانت بریزم بدون کم و کاست...
| ϰ-†нêmê§ |