
اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم
و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی
و من کم می آوردم و تسلیم می شدم.
یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت
و سی هزار سال سر به ستایش تنت
و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم
هیچ چیز نگو
که می خواهم تمام نانوشته هایم را یکجا در جانت بریزم بدون کم و کاست...

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

رنگ دیگر می شود روزم بدون تو چرا؟
بگو باید تا به کی بکشم این فریاد را؟
چرا من باید این چنین، بی تو در این زندان حزین
من که امروزم تویی، فردا چرا جوییم تو را!
بگو آخر تا به کی حق حق کنم ای یار!؟هی!؟
بلی، اینک با توام،راهی بیاموز مرا
رنگ می گیرد تنت، ریزد به روی دامنت
آخر به جان خواهی خوری، جرعه ای از خون مرا...


سخت است حرفت را نفهمند.

حتی با رفتنش دست از نمایش دادنو متحیر کردنه مخاطبش بر نداشت.
واسه تو کمترین پاداش هزاران بار اسکاره...

به خاطره عشقمون یه امشبو پیشم بمون.
بزار به هم دیکه بگن
بزار بگم طرز نگات چه جور منو دیونه کرد
یا اون آخرین روزی که، کرد به دلم نگاهی سرد.
کدوم کلاغ بی قرار می رسه از راه قار و قار
از اومدن خبر میده، اومدن یه یادگار.
مژده اومدنت رو...

و من
و آخرین قطره ی خونم
به پای تو می ریزیم.
و تو همچنان، بوی ناب زن بودن می دهی.
مرا از مرگ ترسی نیست
واهمه من، من بودن است، روزی که تو نباشی.
من آن روز آدم می شوم که تو حوایم باشی.
پس حوایم باش تا در هوایت باشم.

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود...

نه در رفتن حرکت بود،
نه درماندن سکوتی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
| ϰ-†нêmê§ |