فکرشو بکن!

یکی بهت بگه قد خدا دوستت داره.

بیا یه کم خوش بین باشیم، خب شاید وقعا دوست داره.

بگه عاشقته،جونشو بده واست.

و اگه بهش بگی این چه کاریه؟

بخنده بگه: می خوام کادو عشقمو داده باشم...

با وجود همه اینا ازش بخوای که بره

بگی این به صلاحمونه

آخه تو کی هستی که واسه 1 دل تعیین تکلیف کنی

تو کی هستی که به یه بانو میگی برو.

کجا بره؟کجا؟؟؟

کجا بره وقتی وقتی شدی تموم دنیاش...

آهای تو!!!

مگه تو چقد می تونی بد باشی...؟

شنبه 26 مرداد 1392 18:00 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!

… چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،

من هم مانند همه ام

راستی روسپی!...


ادامه مطلب
چهارشنبه 09 مرداد 1392 11:30 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

کاش حداقل مانند پرنده ای بودی

که از روی غریزه جوجه هایش را نگه می دارد

تا وقتی که زمان پرواز رسد.

هنوز پریدن را بلد نیستم که از لانه پایینم انداختی.

گربه همین نزدیکی هاست...

شنبه 05 مرداد 1392 18:49 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

مچاله و خیس مرا در آغوشت نگه دار

بیزارم

از پهن شدن روی بند خاطرات..

جمعه 04 مرداد 1392 12:31 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار.


ادامه مطلب
پنج‌شنبه 03 مرداد 1392 02:39 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

نمیدانم،

قلبت را دوست بدارم که بر آن سقفی آویختی و بر دیوارش دری نهادی و با تمام وجود درش را به رویم گشودی؟!

دستهایت را دوست بدارم به هنگام نوازش، که صورت را به سوی جاودانگی  هدایت میکند!

من دنیا را از لای انگشتان تو دیدم ای یگانه معشوق ام.

نمیدانم...

یا پاهایت را دوست بدارم به هنگام لرزش زمین که بدون کوچکترین سستی، در کمال شکیبایی به سویم گام بر میدارد!؟!

تو بگو؟؟؟

 

 

سه‌شنبه 25 تیر 1392 00:55 |- yedonya -| ارسال نظر(5)

سیگاری هم دود کنیم بد نیست...

آن وقت همه دلسوز تو می شوند. می گویند سیگار نکش.

و چقدر همه می خواهند کمکت کنند!

و تو هر روز دود جگر سوخته ات را با دود سیگار نیمه جانت پنهان میکنی

ولی تو که سیگاری نیستی.

تو فقط نمی خواهی دردت را بفهمند.

و دود که از سیگار نیست

از دل است.

 

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 22:52 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

 دلم شکست شکست، شکست

این بار حرفام راه نفس کشیدنم رو بست.

صورتم تره تره،تره

بالش شکست دلم، دیگه نمیتونه بپره

آخه چه جور میشه نوشت

وقتی...

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 22:29 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی

توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان

کرد؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای

چیست؟

و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟

اگر دیداری نباشددیدن را چه سود؟

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

گر نبیند چه بود فایده بینایی را

اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشدبردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه

انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟

 

شنبه 14 اردیبهشت 1392 11:11 |- yedonya -| ارسال نظر(3)

     

 

لبریز آرزویم با خواهش و تمنا

این آخرین راه است، بکن بیستون را.

لبریز آرزویم با ناله های بسیار

فرهاد ار چه شیرین، این آرزوی دیدار.

لبریز آرزویم با آرزوی دیرین

این ناله های جان سوز روزی رسد به شیرین!

لبریز آرزویم با آرزوی بر باد

جویبار اشک شیرین روزی رسد به فرهاد؟

لبریز آرزویم با ناله ای پر از آه

یوسفم را مینداز، از بغض و کین در چاه...

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 21:42 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

ϰ-†нêmê§

صفحه قبل12345صفحه بعد