به وز!
تند تر.
بریز تمام زرد های خیالم را.
پاره کن آستینم را
زخم تر کن پوست ترک خورده ام را
از من فقط برگ یادی بماند
شاید مرا روزی بلند کند
بنشاند بر دفتر دلش، کنار تمامی خاطرات بی منش.

نه!

آنچنان بر سینه خاک بکش مرا تا یادم حتی در ذهن ها ترک بردارد.

خیالم سبز سبز بود روزگاری.

سه‌شنبه 02 مهر 1392 13:45 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

نباید تنهات می ذاشتم، اونم تو اوج بی کسی

نیاید اونجور می رفتم، تو لحظه دلواپسی

کاش قبل رقتن، میشنیدی دعای این دل کاغذی

بد جور از هم جدا شدیم، حتی بدون خداحافظی

غم رفتنت "نفس"، داغ دلم رو تازه کرد

این دل از همه فراری رو پاره ی پاره پاره کرد.

یکشنبه 24 شهریور 1392 20:07 |- yedonya -| ارسال نظر(3)

نباشی قند ها هم شیرین نیستند.

به همین چای یخ کرده قسم...

سه‌شنبه 19 شهریور 1392 23:11 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

فکرشو بکن!

یکی بهت بگه قد خدا دوستت داره.

بیا یه کم خوش بین باشیم، خب شاید وقعا دوست داره.

بگه عاشقته،جونشو بده واست.

و اگه بهش بگی این چه کاریه؟

بخنده بگه: می خوام کادو عشقمو داده باشم...

با وجود همه اینا ازش بخوای که بره

بگی این به صلاحمونه

آخه تو کی هستی که واسه 1 دل تعیین تکلیف کنی

تو کی هستی که به یه بانو میگی برو.

کجا بره؟کجا؟؟؟

کجا بره وقتی وقتی شدی تموم دنیاش...

آهای تو!!!

مگه تو چقد می تونی بد باشی...؟

شنبه 26 مرداد 1392 18:00 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!

… چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،

من هم مانند همه ام

راستی روسپی!...


ادامه مطلب
چهارشنبه 09 مرداد 1392 11:30 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

کاش حداقل مانند پرنده ای بودی

که از روی غریزه جوجه هایش را نگه می دارد

تا وقتی که زمان پرواز رسد.

هنوز پریدن را بلد نیستم که از لانه پایینم انداختی.

گربه همین نزدیکی هاست...

شنبه 05 مرداد 1392 18:49 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

مچاله و خیس مرا در آغوشت نگه دار

بیزارم

از پهن شدن روی بند خاطرات..

جمعه 04 مرداد 1392 12:31 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار.


ادامه مطلب
پنج‌شنبه 03 مرداد 1392 02:39 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

نمیدانم،

قلبت را دوست بدارم که بر آن سقفی آویختی و بر دیوارش دری نهادی و با تمام وجود درش را به رویم گشودی؟!

دستهایت را دوست بدارم به هنگام نوازش، که صورت را به سوی جاودانگی  هدایت میکند!

من دنیا را از لای انگشتان تو دیدم ای یگانه معشوق ام.

نمیدانم...

یا پاهایت را دوست بدارم به هنگام لرزش زمین که بدون کوچکترین سستی، در کمال شکیبایی به سویم گام بر میدارد!؟!

تو بگو؟؟؟

 

 

سه‌شنبه 25 تیر 1392 00:55 |- yedonya -| ارسال نظر(5)

سیگاری هم دود کنیم بد نیست...

آن وقت همه دلسوز تو می شوند. می گویند سیگار نکش.

و چقدر همه می خواهند کمکت کنند!

و تو هر روز دود جگر سوخته ات را با دود سیگار نیمه جانت پنهان میکنی

ولی تو که سیگاری نیستی.

تو فقط نمی خواهی دردت را بفهمند.

و دود که از سیگار نیست

از دل است.

 

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 22:52 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

ϰ-†нêmê§