روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم.

یکشنبه 04 خرداد 1393 17:08 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود...

احمد شاملو.

یکشنبه 04 خرداد 1393 17:00 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است.

شاملو.

یکشنبه 04 خرداد 1393 16:58 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

بسیار وقتها با یکدیگر

از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم

اما,

در همه چیز رازی نیست,

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست,

سکوت ملالها از رازها سخن تواند گفت.

 

مارگوت بیگل

ترجمه احمد شاملو

دوشنبه 14 بهمن 1392 22:15 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

ساده است نوازش سگي ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي ميرود

                                      و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستايش گلي

                چيدنش و از ياد بردن

                         که گلدان را آب بايد داد

ساده است بهره جويي از انساني

                         دوست داشتنش،

                                            بي احساس عشقي

او را به خود وانهادن و گفتن

                     که ديگر نميشناسمش

ساده است لغزشهاي خود را شناختن

با ديگران زيستن 

             به حساب ايشان

                             و گفتن که من اين چنينم

ساده است که چگونه ميزي

باري زيستن سخت ساده است

                               و پيچيده نيز هم

مارگوت بیگل

 ترجمه احمد شاملو

دوشنبه 14 بهمن 1392 22:11 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

هر که هستی باش

من خودم هستم.

هر چقدر می خواهی بمان

اما !

به احساساتم دست نزن.

من مال خودم

تو مال خودت.

 

 

دوشنبه 14 بهمن 1392 21:48 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

دیرآمدی خیلی دیرآمدی
گفته بودم تاابدمنتظرت می مانم اما اما افسوس دلم طاقت نیاورد
من عشقم راابراز می کردم ولی تو تنها حرفت سکوت بود
شبی تا صبح برایت گریه کردم برای تو چرا؟؟؟؟؟برای خودم برای عشقی که مطمئن شدم دردلت جایی ندارد
عشقت را قاب گرفتم و توی صندوقچه ی اسرارم پنهان کردم
چشمانم رابستم و گفتم آری قبول است
حالا تو آمدی حالا که دستانم را دستان گرم دیگری می فشرد!

حالاکه قبول کردم قلب بی جانم را به نام دیگری کنم عشقت را,حرف دلت را آرزوی محال من را برزبان می آوری؟؟؟؟؟
اگر روزهایی که به یادت بودم بازگردد تا ابدمنتظرت می مانم
افسوس دیگر خیلی دیرشده ,تو آمدی اما من دیگرمن سابق نیستم
برای من حتی اندیشیدن به تو رنگ خیانت دارد چگونه درچشمانت نگاه کنم
آری من گفتم منتظرت می مانم اما توچه گفتی؟؟یادت هست؟

برایم آرزوی خوشبختی بادیگری راکردی

حالا چرا نگاه پرازسوالت را از من برنمی گیری
حلا من روزها به تو می اندیشم با تردید که کارم خیانت است یا حسرت
خدایا توشاهد اشک هایم بودی تو عشقم را می دانستی ولی دعاهایم بی جواب ماند چرا؟

شنبه 18 آبان 1392 21:13 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

باران می بارد،

به حرمت کداممان نمی دانم!

من همین قدر می دانم که باران صدای پای اجابت است.

خدا با همه ی جبروتش دارد ناز می خرد،

نیاز کن...

جمعه 17 آبان 1392 12:07 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم...


ادامه مطلب
سه‌شنبه 14 آبان 1392 22:05 |- yedonya -| ارسال نظر(1)

ϰ-†нêmê§