پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

احمد شاملو.

دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 16:43 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

    

 رنگ دیگر می شود روزم بدون تو چرا؟

بگو باید تا به کی بکشم این فریاد را؟

چرا من باید این چنین، بی تو در این زندان حزین

من که امروزم تویی، فردا چرا جوییم تو را!

بگو آخر تا به کی حق حق کنم ای یار!؟هی!؟

بلی، اینک با توام،راهی بیاموز مرا

رنگ می گیرد تنت، ریزد به روی دامنت

آخر به جان خواهی خوری، جرعه ای از خون مرا...

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 03 اردیبهشت 1392 23:06 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

 
در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم.
میدانی چه طور این کار را میکنم؟
اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود.
بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم
و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم...

 

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 19:17 |- yedonya -| ارسال نظر(5)

   

 

 سخت است حرفت را نفهمند.

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
 
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
 
اشتباهی هم فهمیده اند.
 
دکتر شریعتی.

 

 

 

جمعه 23 فروردین 1392 22:43 |- yedonya -| ارسال نظر(5)

   

 

 حتی با رفتنش دست از نمایش دادنو متحیر کردنه مخاطبش بر نداشت.

واسه تو کمترین پاداش هزاران بار اسکاره...


ادامه مطلب
دوشنبه 19 فروردین 1392 13:52 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

   

 

 به خاطره عشقمون یه امشبو پیشم بمون.

بزار به هم دیکه بگن

هر چی که میخوان دلامون.

بزار بگم طرز نگات چه جور منو دیونه کرد

یا اون آخرین روزی که، کرد به دلم نگاهی سرد.

کدوم کلاغ بی قرار می رسه از راه قار و قار

از اومدن خبر میده، اومدن یه یادگار.

مژده اومدنت رو...

 

 


ادامه مطلب
پنج‌شنبه 08 فروردین 1392 14:06 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

  

 

 

و من

و آخرین قطره ی خونم

به پای تو می ریزیم.

و تو همچنان، بوی ناب زن بودن می دهی.

مرا از مرگ ترسی نیست

واهمه من، من بودن است، روزی که تو نباشی.

می خواهم آدمت شوم

حوای من باش.

من آن روز آدم می شوم که تو حوایم باشی.

پس حوایم باش تا در هوایت باشم.

 

سه‌شنبه 06 فروردین 1392 10:23 |- yedonya -| ارسال نظر(8)

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود...


ادامه مطلب
سه‌شنبه 15 اسفند 1391 22:53 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

 

نه در رفتن حرکت بود،
نه درماندن سکوتی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد.

سه‌شنبه 08 اسفند 1391 18:47 |- yedonya -| ارسال نظر(2)

میگن بهترین آدما، هم اونایی که به خدا نزدیکترن میرن بهشت.

یعنی بهتریین مرد ها هم میرن بهشت.

آهای خانم زن:

من که اگه خیلی آدم باشم میرم بهشت؛همون بهشتی که زیر پایی شماست.

یکشنبه 06 اسفند 1391 16:27 |- yedonya -| ارسال نظر(0)

ϰ-†нêmê§